محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

671

تاريخ الطبرى ( فارسي )

شد و خدا را يكتا شمرد و پرستش او كرد و از اسم اعظم پرسيد كه تعليم مىداد اما از او نهان داشت و گفت : « برادرزادهء تو تاب آن ندارى و من از ضعف تو بيمناكم . » و به دو تعليم نداد . ثامر پدر عبد الله پنداشت كه پسرش چون ديگر نوجوانان پيش ساحر مىرود . و چون عبد الله بديد كه يار وى از تعليم اسم اعظم دريغ كرد و از ضعف وى بترسيد مقدارى تير فراهم آورد و هر نامى كه از خدا مىدانست بر تيرى نوشت و آتشى بيفروخت و تيرها را يكايك در آتش افكند و چون به اسم اعظم رسيد و تير آن را بينداخت تير برجست و از آتش برون شد و نسوخت و عبد الله برخاست و آن را بر گرفت و پيش يار خويش رفت و به دو گفت كه اسم اعظم را كه وى مكتوم داشته بود دانسته است . و او پرسيد كه چيست ؟ عبد الله گفت : « چنان و چنان است . » گفت : « چگونه دانستى ؟ » و عبد الله كار خويش را با وى بگفت . و او گفت : « برادر زاده آن را بياموختى ، اما خويشتن دار باش و پندارم كه نباشى . » عبد الله بن ثامر وقتى به نجران مىرفت به هر بيمارى مىرسيد مىگفت : « بندهء خدا اگر خدا را يكتا بدانى و به دين من در آيى از خدا مىخواهم كه ترا از اين بليه كه دارى شفا دهد . » بيمار مىپذيرفت و خدا را يكتا مىشمرد و مسلمان مىشد . و عبد الله دعا مىكرد و شفا مىيافت تا آنجا كه در نجران هر كه بيمار بود پيش وى آمد و پيرو دين او شد و عبد الله دعا كرد و شفا يافت . و خبر به شاه نجران رسيد و او را پيش خواند و گفت : « مردم شهر مرا تباه كردى و به خلاف دين من و دين پدرانم رفتى و من اعضاى